این روزها خیلی خسته و بی حوصله هستم ، خیلی خسته تر از اون که
بتونم چیزی بنویسم یا چیزی بگم .
نمیدونم این تکرار وحشتناک چیه که دست از سَرم بر نمیداره!!!!!!!
اما خبر چاپ کتابِ تعدادی از دوستان عزیز، مخصوصاٌ آقای سید مهدی
موسوی یکی از خبرای خوب این مدت بود که خیلی خوشحالم کرد ،
امیدوارم این خبرای خوب ادامه دار باشن.
اما یه سپید:
کِل می کشی تا سر برود
تمام حوصله ای را که از تو به ارث بُرده ام
...
بزرگترین لذت ها را در آغوشت امتحان خواهم کرد
از بزرگترین بُرجهای شهر بالا می روم
تا دریاترین لحظه هایم را احساس کنم
برقص در مقابلم!
تا زمین بچرخد از هیجانی که در من تکرار می شود
وقتی عروسِ ذهنم
میان ِ کشتی هایِ نگاهی که شناور مانده است
آرام آرام میرسد و لنگر می اندازد!
...
عروس نبوده ام تا کفنی را تجربه کنم
برای زمانی که هرگز به دنیا نیامده ام
خودم را درون آینه می بینم
که هنوز به انتها نرسیده
تکرار می شوم!
آغوش بگشا!
انتهایی تلخ تر از این نمی خواهم...